![]() |
![]() |
|
|
نيمه شب پريشب گشتم دچار كابوس
ديدم به خواب حافظ توي صف اتوبوس گفتم : سلام حافظ گفتا عليك جانم گفتم : كجا روي؟ گفت والله خود ندانم گفتم : بگير فالي گفتا نمانده حالي گفتم : چگونه اي... ادامه مطلب |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه 23 اسفند1386ساعت 19:30 توسط سیاوش |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
من اگر یارترین یارانم
به صمیمیت عیسی مسیح بفشارد دستم می شمارم همه انگشتانم که مبادا یکی کم باشد. سلام من سیاوش هستم. خوش اومدین. غمم زیاده ولی سعی می کنم شما رو شاد نگه دارم. موفق باشید. |
|
RSS
|