![]() |
![]() |
|
|
مردی هر روز در بازار گدايی میکرد و مردم هم حماقت او را دست میانداختند. دو سکه به او نشان میدادند که يکی از طلا بود و يکی از نقره. اما مرد گدا هميشه سکه نقره را انتخاب میکرد.
اين داستان در تمام منطقه پخش شد. هر روز گروهی زن و مرد میآمدند... ادامه مطلب |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه 15 فروردین1387ساعت 10:19 توسط سیاوش |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
من اگر یارترین یارانم
به صمیمیت عیسی مسیح بفشارد دستم می شمارم همه انگشتانم که مبادا یکی کم باشد. سلام من سیاوش هستم. خوش اومدین. غمم زیاده ولی سعی می کنم شما رو شاد نگه دارم. موفق باشید. |
|
RSS
|